تبليغاتX
سطرهای خیس

Click for Full Size View

 

می رقصـــــــم٫میـــــان انگشت هام

تو...تاب نمی آوری

 

از چشم هایم سر می خوری.

نوشته شده توسط هدی  در ساعت 2:41 PM | لینک  | 

 

 Click for Full Size View

 

من که این همه ماهی­ام پس چرا هی خفه میشم؟

من که این همه ماه تو چشام جمع میشه پس چرا از تاریکی میترسم؟

من که هوا میخوام

 

من که هی ابرا میآن !

 

 

تو که این دوری...

.

.

.

 

دلم نوشابه میخواد.اینا پس چیه؟

بخور هضمش کنی هی نری خودتو حبس کنی خفه میشی، از بس که هوا گرون شده جاش هیچی نیس بخریم کیف کنیم.

بی خودی کاغذت حروم میشه امشب، نگه دار واسه بعدا نت که هی یه عالمه کاغذ سفید داشته باشی.مواظب باش.لبه ش تیزه، دستت کاغذی میشه ، قرمز میشه، شور میشه.

 

- هی میخوای بری که چی بشه؟

دلت چی میخواد که نداری؟ این همه کاغذ سفید داری... بس نیس؟

میخوای شعر بخونی دلت آب شه؟

میخوای هی خودتو بذاری جای این و اون اون وقت بخندی دندونات معلوم شه؟...

ولی من که نمیتونم ازت عکس بگیرم.

برو بشین درس بخون. منو اذیت نکن!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

۱- دلم عجیب ِ خوب می خواد!

۲- پریروز ها یکی گفت "انگار همه ی فرشته ها با هم رفتن سلمونی!" برف اومده بود.

نوشته شده توسط هدی  در ساعت 12:35 PM | لینک  | 

TinyPic image

 

كودكي؛تو كدامين خواب شيرينم در اين سال ها بوده­اي ؟!!

 

كه هر بار خواستم ببينمت،با گريه­هايت نه

 

شايد هم با خنده­هايت بيدارم كردي.

(جمعه ۶ آبان ۸۴ )

­­­­­­­­_____________________

 

 شاید دلخوشی غمگینی مرا این روزها با خود می­برد ...خیلی دور ... مثل پاییزهای هر سال !

 لذت عمیقی دارد هر وقت یادم می،افتد تنها دغدغه،ام این بود وقتی میخندم  جای دندانهای افتاده را قایم کنم تا برایم شعر نخوانند؛ اما بی فایده بود

یاد دوست داشتن هایم... که نهایتش قاشق­های گل دار مادر بزرگ  بود؛

.

.

.

حالا بزرگ شده­ام. دیگر دستم به کلید لامپ قدیمی میرسد.حتا اگر کفش­های پاشنه بلند مادر را هم نپوشم

   

نوشته شده توسط هدی  در ساعت 0:1 AM | لینک  | 

 

 

 

هفتم بهمن 69 ...پنج سالگی، کودکستان بنی هاشمی

 

چترم...

 

 باران

 

آفتاب

 

خانه ای که همیشه پله دارد

 

حوض ماهی های قرمز کوچک

 

و  حتا چراغ راهنمایی

 

....

آن وقت ها همه چیز ممکن بود

نوشته شده توسط هدی  در ساعت 3:33 AM | لینک  | 

 

 

 

TinyPic image

 

 

چشمم را میگذارم،

 

بهانه ی خوبی است ... بتراش

 

   عکس: photo.net

نوشته شده توسط هدی  در ساعت 3:24 PM | لینک  | 

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

TinyPic image

 

انجمن علمی مکانیک دانشگاه آزاد کاشان برگزار می کند:

به مناسبت هشتصدمین سالگرد تولد حضرت 

مــــــــــــولانــا

همایش

 «انســــــانم آرزوســــــت»

با حضور :

عرفان نظرآهاری

 دکتر قربان ولی

دکتر محمد راستگو

 

مکان: دانشگاه آزاد اسلامی کاشان - تالار ســعدی

دوشنبه ۳۱ اردی بهشت ماه یکهزار و سیصد و هشتادوشش خورشیدی

 

منتظر قدم های سبــــــزتان هستیم.....

 

نوشته شده توسط هدی  در ساعت 2:40 AM | لینک  | 

گاهی میان زبان و زمانت گم میشوی

انگار تمام حرفهایت مانده است میان این عقربه ها

گاهی خیال میکنی

زبانت پیش زمانت کم آورده

اصلن به من و تو چه ربطی دارد

من با تو بی زبان و زمان ام

این تو ، تویی

آهای حوری من

که چشمهایت برایم

به اندازه ی همان "کاکلی شاد "توی قصه حرف دارد......

تو کشف منی ؟ یا من کشف تو؟

 

***

فرقی میکند؟

وقتی تو هستی و من

من هستم و تو

و قناری خاموش در گلویت حرف هامان را یک به یک حفظ میکند

"باشد برای روز مبادا"

این حرف ها باشد برای روزی که مجبور به تقسیم لبخند ها بشویم

مجبور به دیدن ""ابر هایی که شلوار پوشند ""

من

کشف توام؟

یا

تو کشف من؟

چه فرق میکند

حالا شکلات ها یت را تند توی دهان بگذار!
این دوستی تا ندارد ...
"شوری شیرینه" ات  تلخی چهارشنبه هایم را آب کرد

ــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

به یاد شبانه ی شادمان در کنار هم ..نســـریــــن عزیز

نوشته شده توسط هدی  در ساعت 0:53 AM | لینک  |